عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )
22
كشف الحقايق ( فارسى )
« فصل » بدانكه اهل اتحاد مىگويند كه نور خداى تعالى به مثابه نور شمعى است و خلق عالم به مثابه آينههااند اگر چه شمع يكى بيش نيست اما در هرآينه شمعى پيدا آمده است و آئينه كه شنوا و دانا و بينا است از اين شمع است كه در وى است پس اگر چه به صورت دو شمع است كه مىنمايد و اهل حس و خيال دو شمع مىدانند و مىبينند اما به حقيقت هر دو يكى است و اهل دانش يك شمع مىبينند و يك شمع مىدانند اين است سخن اهل اتحاد و اين طايفه را اهل اتحاد از جهت اين معنى مىگويند كه ايشان دو شمع را يكى مىگويند شمعى كه در آينه است و شمعى كه در ميان است . « فصل » بدانكه اهل اتحاد مىگويند كه اين سخن از جهت تقريب فهم گفته مىشود و اگر نه نور خدا محسوس نيست وضوء و شعاع ندارد بايد كه كسى را عكس و خيال و كثرت و اجزاء در خاطر نيفتد نور خدا كلى است و نور ما جزويست و جزويات را نهايت نيست و با آنكه جزئيات را نهايت نيست كلى متجزى و منقسم نيست و چون كلى متجزى و منقسم نباشد جزو نور در ما نباشد و كل نور هم در ما نباشد زيرا كه كلى را جزء و كل نباشد و نور جزوى غير نور كلى نباشد بلك نور جزوى عين نور كلى باشد و اين سخن را جز به مثالى معلوم نشود . بدانكه انسان كلى است و جزويات انسان را نهايت نيست و با اينكه جزويات انسان را نهايت نيست متجزى و منقسم نيست و جزو انسان در زيد نيست و كل انسان هم در زيد نيست و زيد غير انسان نيست بلكه زيد انسان است و عمرو انسان و خالد انسان الى ما لا ينتهى . اين است تمامى سخن اهل اتحاد . « فصل » بدانكه خلاصه سخن اهل حلول و اتحاد آنست كه آنچه باطن عالمست عالم ارواح و معقول است نور خداست و نور خدا قابل تغيير و تبديل نيست و زادت و نقصان نيست و باقى است و آنچه ظاهر عالم است كه عالم اجسام محسوس است مظاهر نور خداست و مظاهر نور خدا قابل تغيير و تبديل و زيادت و نقصان است و فانى است پس به نزديك ايشان وجود دو باشد يكى فانى و يكى باقى يكى قديم و يكى حادث . - چهارم در بيان اهل مذهب وحدت : بدانكه اهل وحدت مىگويند كه وجود يكى بيش نيست و آن وجود خدايست و به غير از وجود خداى تعالى چيز ديگرى موجود نيست و امكان ندارد كه باشد زيرا كه اگر به غير وجود خداى چيزى ديگر موجود باشد خداى را در وجود مثل و شريك باشد و ضد و ند لازم آيد